الحب2
نشست.
نشست(زن) و ترس در دیدگانش بود.
به فنجان واژگونش به دقت نگریست.
گفت:پسرم اندوهگین مباش.
پسرم عشق سرنوشت توست.
پسرم عشق سرنوشت توست.
![]()
پسرم به یقین آن که در راه محبوب جان بسپارد، شهید است.
پسرم،پسرم
بسیار نگریسته ام و ستارگان را بسیار مرور کرده ام
اما فنجانی شبیه فنجان تو نخوانده ام.
بسیار نگریسته ام و ستارگان بسیار را مرور کرده ام
اما غمی که مانند غم تو باشد نشناخته ام.
سرنوشتت،بی بادبان درد دریای عشق راندن است
و سراسر کتاب زندگی ات کتابی ست از اشک
و تو گرفتار میان آب و آتش.
با وجود تمامی سوزش ها
و با وجود تمامی پی آمدها
و با وجود اندوهی که ماندگار است در شب و روز
و با وجود باد، گردباد و هوای بارانی
پسرم،پسرم عشق بر جای می ماند.
عشق زیباترین سرگذشت هاست.
به زندگی سوگند، در زندگ ات زنی است با چشمانی شکوهمند،
لبانش چون خوشه ی انگور
و خنده اش نغمه ی مهربانی،
موی پریشان او چونان مجنون به اکناف دنیا سفر می کند.
پسرم زنی را اختیار کرده ای که قلب دنیا دوستدار اوست.
اما آسمان تو بارانی ست و راه تو بسته ی بسته
و محبوبه ی تو در کاخی که نگاهبانی دارد خواب است.
هر آن که بخواهد منزلگاهش وارد شود و هر آن که به خواستگاری اش برود،
از پرچین باغش بگذرد
و گره ی گیسوانش را بگشاید،
پسرم، ناپدید می شود ناپدید.
پسرم
پسرم به زودی در همه جا به جستجوی او خواهی پرداخت.
از موج دریا و کرانه ها سراغش را می گیری
و در می نوردی و می پیمایی دریاها و دریاها را
و اشک های تو رود ها را لبریز خواهد کرد
و غمت چون فزونی می یابد درختان سر بر می کشند.
پسرم اما روزی بازخواهی گشت، نومید و تن خسته
و آن زمان از پس گذار عمر خواهی دانست
که در تمام زندگی به دنبال رشته ای از دود بوده ای.
پسرم معشوقه ی دلت نه وطنی دارد، نه زمینی و نه نشانی.
وه چه دشوار است پسرم عشق تو به زنی که او را نام و نشانی نیست.
پسرم پسرم...
جلست
جلست و الخوف بعينيها
تتامّل فنجاني المغلوب
قالت يا ولدي لاتحزن
فالحبّ عليكَ هوالمكتوب يا ولدي
الحبّ عليك هو المكتوب يا ولدي
يا ولدي قد مات شهيداً
من مات فداءاً للمحبوب
يا ولدي،يا ولدي
بصّرت، بصّرت و نجّمت كثيراً
لكنّي لم اقرا ابداً،فنجانا يشبه فنجانك
بصّرت بصّرت و نجّمت كثيرا
لكني لم اعرف ابداً احزانا تشبه احزانك
مقدورك ان تمضي ابداً في بحر الحبّ بغير قلوع
و تكون حياتك طول العمر، طول العمر كتاب دموع
مقدورك ان تبقي مسجوناً بين الماء و بين النّار
فبرغم جميع حرائقه
و برغم جميع سوابقه
و برغم الحزن السّاكن فينا ليل نهار
و برغم الريح و برغم الجوّ الماطر و الاعصار

الحبّ سيبقي يا ولدي
الحب سيبقي يا ولدي
بحياتك يا ولدي امراة عيناها سبحان المعبود
فمها مرسوم كالعنقود
ضحكتها انغام و ورود
والشّعر الغجريّ المجنون يسافر في كلّ الدنيا
قد تغدوا امراة يا ولدي، يهواها القلب هي الدّنيا
لكن سمائك ممطرة و طريقك مسدود مسدود
فحبيبة قلبك يا ولدي نائمة في قصر مرصود
من يدخل حجرتها من يطلب يدها
من يدنو من سور حديقتها
من حاول فك ضفائرها
يا ولدي مفقود مفقود مفقود

يا ولدي
ستفتّش عنها يا ولدي، يا ولدي في كلّ مكان
و ستسال عنها موج البحر و تسأل فيروز الشّطان
و تجوب بحاراً بحاراً
وتفيض دموعك انهاراً
و سيكبر حزنك حتّي يصبح اشجاراً اشجاراً
وسترجع يوماً يا ولدي مهزوماً مكسورا الوجدان
و ستعرف بعد رحيل العمر
بانّك كنت تطارد خيط دخان
فحبيبة قلبك يا ولدي ليس لها ارض او و طن او عنوان
ما اصعب ان تهوي امرأة يا ولدي ليس لها عنوان
يا ولدي،يا ولدي
امپراطورشعرعرب نزارقبانی
گفته بودم که تورا ازآسمان خواهم چید .