زمستان در راه است
همه ی فصل ها زیبایند اما زمستان چیز دیگری ست
زمستان بود که آتش را برایم ترجمه کردند
نفس های آخر اجاقی دردل صحرا
ردائی پیچیده در باد
شال هزار رنگ برشاخه ی سپیدار
بلورهای گاه و بی گاه برف روی خاکستر گرم باقیمانده از ایل
نفس نفس هاو عطش اسب من درآن سرما
صئای پای اسب ناامید و خسته روی برف ها
خاطره ی لبخند دختری ازپشت بند خیمه ها
وصدای پیرزنان حسود روستا که پیروزمندانه میگفتند : ایل رفته است !
حالا شماتت مردم حالا طعنه های دختران قبیله حالا دلتنگی و دوری و پرهیز
حالا این من و این نگین و سنجاق که دل میسوزانند برایم
حالا من خسته و اسبی بی رمق وچشمهای پر ازسرزنش او دراین کولاک
حالا این خاکستر مانده برجا و خاطره ی آن لبخند بی تکرار
حالا این شاعر بیکار و بی خودکار
این ها ترجمان همان آتش است در دل زمستان
گفت آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنی ات راسوختم
زانکه میگفتی نی ام با صد نمود
همچنان دربند خود بودی که بود
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
درزمستان نودوهفت
گفته بودم که تورا ازآسمان خواهم چید .