تکصدا

گفت اکنون چون منی ای من درآی............. نیست گنجائی دومن رایک سرای

زمستان در راه است

همه ی فصل ها زیبایند اما زمستان چیز دیگری ست 

زمستان بود که آتش را برایم ترجمه کردند

نفس های آخر اجاقی دردل صحرا

ردائی پیچیده در باد 

شال هزار رنگ برشاخه ی سپیدار

بلورهای گاه و بی گاه برف روی خاکستر گرم باقیمانده از ایل 

نفس نفس هاو عطش اسب من درآن سرما

صئای پای اسب ناامید و خسته روی برف ها

خاطره ی لبخند دختری ازپشت بند خیمه ها

وصدای پیرزنان حسود روستا که پیروزمندانه میگفتند : ایل رفته است !

حالا شماتت مردم حالا طعنه های دختران قبیله حالا دلتنگی و دوری و پرهیز

حالا این من و این نگین و سنجاق که دل میسوزانند برایم 

حالا من خسته و اسبی بی رمق وچشمهای پر ازسرزنش او دراین کولاک 

حالا این خاکستر مانده برجا و خاطره ی آن لبخند بی تکرار 

حالا این شاعر بیکار و بی خودکار

این ها ترجمان همان آتش است در دل زمستان 

گفت آتش بی سبب نفروختم 

دعوی بی معنی ات راسوختم 

زانکه میگفتی نی ام با صد نمود 

همچنان دربند خود بودی که بود 

مرد را دردی اگر باشد خوش است 

درد بی دردی علاجش آتش است 

درزمستان نودوهفت 

سیدسعیدحسن تاش پنجشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۸ 17:23

ریمل

تا تو برگردی بیائی 

ببینی و عاشق شوی

من دیگر نیستم 

نیستم که ببینم ریمل هایت 

روی گونه های تو دویده است !

سیدسعیدحسن تاش پنجشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۸ 17:13

تو کجائی ؟ چه میکنی ؟ خیابانهائی که تو ازآنها عبورمیکنی چه شکلی دارند ؟ وقتی به مغازه ها نگاه میکنی یااینهمه عابر حیران ازکنار تو عبورمیکنند دنیا بهم نمیریزد؟ عینک آفتابی هم که زده ای دیگر بدتر ! ازکدام خیابان عبورمیکنی تو ؟ آن خیابان که زیر قدمهای توست چه شکلی دارد ؟ وقتی به یک تاکسی فرمان ایست میدهی چه میشود ؟ قطعا مسیرش هم نباشد بی اختیار ترمز خواهد کرد . نکند درآینه بیش ازحد مجاز خیره شود ؟ نکند هواسردباشد و تو هنوز تاکسی پیدانکرده باشی؟ دستهایت یخ میکنند خدایا توی این سرما چه میشود؟ عرض خیابان را چگونه رد میکنی بااین همه شهروند منتظر فرصت و نیکوکار !!! سرکار که میروی آدمهای اطرافت راچگونه مدیریت میکنی؟ اینها که برایت چای میریزند اینها که به هربهانه می آیند و میروند تادرزاویه دیدتوقراربگیرند ....جمله را چگونه تمام کنم خدایا ..... دنیا به هم نمیریزد؟ عینک آفتابی هم که میزنی اوممممممممم خب مسیرچشمهایت پنهان است و هرکسی میتواند امیدوارشود که الان درکانون توجه توست عینک آفتابی هم نزنی واویلا........بالاخره چشمت به آنهامی افتد و اعتماد بنفس ها هم که بالا . خب در دل آنها طوفان بپامیشود . تو بگو نمیشود ؟ میدانی تو باید حتما اتومبیل شخصی داشته باشی چون مسافران کار و زندگی دارند بالاخره هریک جائی پیاده میشوند و ممکن است تو باراننده تنها باشی . میدانم دیگر میدانم آنوقت او قطعا میخواهد سرصحبت رابازکند چه زمستان سردی شده چه هوای آلوده ای چه ترافیکی و دلار چقدر گرون شده و دیسک و صفحه م خراب شده و فلان قدر پول دادم و یک پسردارم که مهندسه و تازه ازسربازی آمده و .... هعی روزگار ...... خلاصه هزارجور بازی درمی آورند تا کلامی ازتو بگیرند . خدایا چه بی شرمی و جسارتی خدایا ..... شماره !!!!!! ازکوچه ها عبورمیکنی پسریک همسایه قدیمی رد میشود خب سلام میکند توهم که خوش اخلاق و مردم دار خب باید جواب بدهی . این هم ممکن است مشکل ساز شود . نمیگویند که تو اخلاق مداری و پاسخ سلام واجب است و ........ نه نه به خدا به پیر به پیغمبر به هزارخیال خام می افتند . اینها مشکل نیست ؟ اینها دغدغه نیست ؟ ببینم عشقم اصلا نمیشود تو درخانه بنشینی ؟ اصلا من دوست دارم تو بوی پیازداغ و قورمه سبزی بدهی !!! چاق هم بشوی اصلا مهم نیست ! یعنی که چی ؟ اصلا چه معنا دارد زن سرکاربرود ؟ خب سرکار مقابل کامپیوتر مینشینی . خب؟ تو داری کارت رامیکنی اما عزیز من عطر دستهایت روی موس می ماند . چراتا ساعت ها میماند . من میدانم که میماند . بعد که ساعت دو میشود و تو برمیگردی ممکن است عده ای بروند و آن موس را .........خدایا خدایا خدایا ! نمیدانم این همه فکرو خیال بامن چه خواهند کرد . مردم دوجمله شعررافقط میخوانند نمیدانند که شاعرچقدردغدغه داشته است ! نمیدانم وقتی درخیابان ها راه میروی به مغازه ها نگاه میکنی حالا یاعینک آفتابی میزنی یانمیزنی فرقی نمیکند نمیدانم چرا دنیا به هم نمیریزد ! سیدسعید زمستان نودوهفت

برچسب‌ها: سید سعید
سیدسعیدحسن تاش دوشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۷ 20:19

زنان زیبایند

اما زنان مغرور چه زیباتر !

گاهی کمی غرور  اثر ده ها عمل جراحی پلاستیک رادارد

خدایا هیچ  زنی را بی غرور خلق نکن !

                                                                                    سیدسعیدحسن تاش

سیدسعیدحسن تاش سه شنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۷ 20:42

اگر من آدم بودم و تو حوای من

به هوایت  تمام مزارع گندم  را

به آتش میکشانیدم

شایدهم باغهای سیب را

میپرسید که چه بشود ؟                      

که دنیا جور دیگری ورق بخورد

که بهشت بماند ....که باتو بمانم

که مرا ازتو اینجور بی رحمانه جدانکنند

که قابیل برادرکشی نکند

که کلاغ مربی بشریت نشود

که مالک اشتر را مسموم نکنند

که دخترافغانستان روی مین لیزنخورد

روی ناکازاکی پودرمرگ نپاشند

که آتش افروزان و الهه های مرگ  دم از  صلح نزنند

حالاهم بخواهی          میمانم

اراده کنی اقیانوس دلم آرام است

بیا که عاشق بمانیم آنچنان که خدا مارا برای فرشته های مقربش مثال بزند !

                                                                   سیدسعیدحسن تاش

                                                                    mahfelesot@

سیدسعیدحسن تاش سه شنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۷ 19:44

شب آغاز میشود  بتو فکرمیکنم

درخواب بتو فکرمیکنم

صبح هم بایاد تو برمیخیزم و بافکرتو صبحانه میخورم

ازخانه که بیرون میروم بتو فکرمیکنم

پشت ماشین  هنگام رانندگی بازبتو فکرمیکنم

اگرجائی ترافیک بود بازهم بتو فکرمیکنم

تاشب که دوباره به خانه بازمیگردم ..... بازهم بتو فکرمیکنم

قبل ترها شنیده بودم فیلسوفی گفته است افکارشما دنیایتان رامیسازد

اما درمورد من    ظاهرا دنیای من         افکارم را ساخته است !                    سیدسعیدحسن تاش

سیدسعیدحسن تاش سه شنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۷ 19:41

برای شنیدن ودریافت آثار صوتی بالینک تلگرامی  mahfelesot@

همراه باشید.

سیدسعیدحسن تاش سه شنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۷ 19:38

ایکاش درختی بودم

تایک هیزم شکن کمرم رامیشکست

عاقبت   یادرشومینه ات میسوختم تاتو گرم شوی

یاکسی ازمن سازی میتراشید

خداراچه دیدی          شاید تورد میشدی   مرامیخریدی

اگر گهگاهی دستی بسرم نمیکشیدی

لااقل حق داشتم دلتنگ آغوشت شوم !                                       سیدسعیدحسن تاش

سیدسعیدحسن تاش سه شنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۷ 19:32

به تلفن من که زنگ زدی      من و این ساز به پرواز درآمدیم

حالا من دراوج آسمان قدم میزنم و  آن ویولن روی آسفالت افتاده است

آخر صدایت راشنیده بود .....ببخشید اشتباه گرفته ام !                              

                                                                                   سیدسعیدحسن تاش

سیدسعیدحسن تاش سه شنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۷ 19:31

اگرمیدانستم داستان تو درسه چهارقسمت تمام خواهد شد 

یا آغازش نمیکردم

یا داستان کس دیگری را مینوشتم

وقتم راکه از سر راه نیاورده ام !                                     سیدسعید حسن تاش

سیدسعیدحسن تاش سه شنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۷ 19:30

حرف مفت

جاده چالوس
برگ ریزان
پاییز
برگای زردوقرمزونارنجی
مناطرخوب
یه دیزی سنگی
یه دنیای خوب
عمرطولانی
سلامت
سعادت
یه نیسان مورانوی سورمه ای متالیک
یه ویلای هزارمتری تو جواهرده
یه جزیره تودبی
وبرف پاک کن درحال حرکت

...........
همه اینها
وقتی تونباشی  حرف مفت است !

سیدسعیدحسن تاش یکشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۵ 16:1

تنهاهدیه من

روزاول آشنائی

.........................

دارم عکسهامان رانگاه میکنم   .....

وای چه عروسک زیبائی بودی

هنوزهم  زیبائی

ازاین رفاقت حاصل توشد هیچ

اکنون که ترکم میکنی

فقط دویست وسی گرم وزن اضافه کرده ای !

سیدسعیدحسن تاش سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۲ 15:52
درباره من
تکصدا گفته بودم که تورا ازآسمان خواهم چید .
امکانات وبلاگ
© تکصدا