مناجات الاشرار
تاشهرتو یک گام دگر فاصله است
چشمان تو امشب بلد قافله است
تاآن دم شیرین مناجات و قبول
یک لحظه قنوت ودوسه دم نافله است
چشم بصیرتم رابگیر
میخواهم باسراب تو سیراب شوم
دین و ایمانم را بگیر
میخواهم با هرچه نادیدنی ست بیعت کنم
دستم رارها کن
که برزمین تو بیفتم
مرابه حال خودم واگذار
که سرگردانت شوم
دیگر مرا بخود مخوان دیگرصدایم مکن
بگذار که گمراهت شوم
عقل و منطقم را زائل کن
میخواهم از آنسوی بام بیفتم
برای آن چهل مومن خودت فکری کن
میخواهم که درخواب ناز تو را ببینم
مراازاین موج پوشالی نو رها کن
میخواهم باغزل باران آشنا شوم
مرا سمت راست کناردست خودبنشان
میخواهم رازعندملیک مقتدر را بفهمم
ازمن نماز و روزه و تقوا هرگز مخواه
نردبانی بده که به اتاق خوابت بیایم
گناهانم را هرگز مریز
بگذار که شرمنده ترین باشم
دیگر سر راهم روباه نفرست
من مدتهاست قالب پنیررا ازکف داده ام
نه بروزم نه به شب نه شاعرم نه عارف قلمی هدیه گرفتم امتحانش کردم .
گفته بودم که تورا ازآسمان خواهم چید .